تاريخ : چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت: 17:17
تا تو باشی جوهر این غزلم
از تو گویم جگرم، شاخه نباتم ،عسلم
تو که شیرین تر از این اوصافی
وصف تو نگنجد به درون مثلم
گر تو را قیاس خود گیرم بدان
من کر و کورم ، کچل یا که شلم
تو همان سفید برفی اندرون قصه ها
منم آن دیو سیاهم یا که بابا شملم
چشم تو آهو رخت خورشید گون
من که از کج بودنی هایم مثال جملم
این سخن ها را همه راندم نگیر
به خودت تا که نسوزد عملم
کاش می گفتی به دل حتی به یک
هندوانه ای بودش به زیر بغلم
***
سر کلاس روانشناسی رشد،این روزها وقت برای شعر هم ندارم
تاريخ : پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت: 14:39
خیالم برایت تخت استراحت بخواب
که سرما خورده ای
نه
سرما تو را خورده
وقتی که در چغور سیاه
ــ همین پارک انقلابتان ــ
آدامس دهنی ات را به دهانم گذاشتی
سرما سر ما را هم خورد .
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت: 18:39
دختری با نام مریم
دور از خانه و کاشانه
دلی انبار غم
ناخنش را به یک دیوار می ساید
زیر پایش زده نم ، سر به زیر و شده خم
آب باریکی سرازیر شود از گونه اش
تکه نانی مرد آواره نهد بر کف او
او بگوید شکر ، اما هست کم
او چه داند لقمه ی در پیش رویش
شده آغشته به سم
تاريخ : چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت: 15:40
آسمان پنجره خداست
چه تلاقی دردی
آن هنگام که تو تنها به زمین نگاه و
کسی تنها به آسمان...
هزاران تکه از آسمانت را
وقتی نقش بر زمین دیدم
که آینه
از چشمانم افتاده بود .
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت: 9:15
گاهی صبح ها
می کشم کرکره را
زود غروب می کنم
خلوت تنهایی ام را
رفت و روب می کنم
گاهی وقت ها
جای دستی را نوازش میکنم
پشت زندان نفس های کسی
محض یک خنده ی چند
دوستی ،رهگذری ،همنفسی
باز خواهش می کنم
گاهی عصر ها
باز مجنون می شوم
از همه عصر یخی
با همه قصر و شکوه
باز دلخون می شوم
گاهی گاه گاه
آه را گم می کنم
واژه ای نیست
خوب می گردم و بر می گردم
بر آه سنگینم
ترحم می کنم
تاريخ : یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت: 7:45
بگذار بشینم و از درد خود ناله کنم
یا به رنگ چشمانت استخاره کنم
این مصرع چه خوش بنشست در دلم
بگذار تو را با ماه استعاره کنم

تاريخ : دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت: 19:50
اگر من شاعری بودم که بتوان گفت یک شاعر
بی درنگ قاب رخت را سره از الماس می کردم
روزهایم نه از این بدتر , کمی بهتر بود
اگر احساس میکردم که باید
شوخ چشمی را به جای دیگری تبعید میکردم
اگر من شاعری بودم
همان گه ساحری بودم
با لبخند یک کودک چنان مسحور می گشتم
که با گریه پروانه ی بنشسته به گل افسوس میخوردم
که من هم جاهلی بودم که یک لمحه و یک بار
نه لزگی دیدم و نه هرگز
نه فقط یک بار نرقصیدم چو پروانه به روی دار
اگر من شاعری بودم
آن سگ خوسه که به دنبال کسی میگردد را
می خواندمش لیلی
چون نه ماستی داشت کم باشد نه آبی باشدش خیلی
یا
سدره ای در آسمان را با کلامی شمع آجین و
رسم تازه ای از دین وآیین و
زمین را این چنین آذین می کردم
اگر من شاعری بودم
بر لبانم ذکر می بایست
از نام لکاته ای که می زند لبخند
تا هوده ی کارش را خدا بیند نه من
که می زنم پیوند
بر افکار این همه انسان پیزی شل
در لفافه شعری و می گویم
اگر من شاعری بودم...
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت: 11:2
در خیالم گذری با من عیار نکرد کین تطاول به تو سان گیتی جبار نکرد
بوی قربت به جوار کلبه من بودی لحظه ای بهر خدا در ید دیدار نکرد
بی خبر گشتم و پنهان تا بسازم آبرو این چنین بحر به در شد ژاله را خوار نکرد
هر نفس کز من در آید سوز صدق این دعاست سوز عشقت کافرا را در خم نار نکرد
هر دمی بوی وصالت غم هجران دیدم نغمه رود هزار در دل خمار نکرد
آن زمانی که جدا شد تیر آرش از کمان او از آن جانش جدا شد بخت بیدار نکرد
تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت: 10:48
گوشهایم از هر جهات حرف های بی ثباتی را می شنود
رهگذری که صدای سگان دهاتی را می شنود
بگذار بگویم سلام بر تو ای بانوی پاک دامن
این روزها آدم چه مزخرفاتی را می شنود
تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت: 11:16

به چشم خود بدیدم ناجوان پیرزنی را
که بر خاک سپرد
زهدان زاده ی آن دختر ننگش
با کاله ی ترسی که به خود داشت
با آن دل سنگش
بر خاک سپرد
گل پردیس بدون مانع و دیوار را
چهره سرد زمین با رخ ماغ رنگش
لرزشی داشت
چون یکی شد هارمونی پیرزن با چشم تنگش
ترس ننگ و بی حیایی
آن حماقت ها
زمین تقصیر داشت آیا
گمانم پیرزن بود
با همان افکار لنگش
نه حماقت بود
حماقت ها هماوردان انسانند
ارزشی دارد شاید به جنگش

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت: 9:45
علت تنگی کش شلوار نیست
زخم روی دل تو از خار نیست
سنگ را بر شیشه خواهی نشکند
آب دریا بر غریقش یار نیست
تاريخ : یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت: 13:33
در راه سبک بالان دالان رفاقت شو
بر کوی ستمکاران پیدای ملامت شو
ما آینه ها داریم از شوری این زندان
با طبیب سرگردان جویای سلامت شو
ازهول و بلای نان بر طاعت خود منشین
تا شام شود خورشید بیدار شهامت شو
بر مرثیه ها ننشین از کوری این بطلان
خطی که تو را گوید قربانی ساعت شو
هرکس به طریقی برد رنگ رخ شیطان را
خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت: 10:11
من در عجبم از تو , تو در عجبی از من
من بی خبرم از خود , تو باخبری از من
من با همه احساسم دامان تو را دیدم
تو با همه بی دیدن آواز دهی از من
**********************************
دور از او وامانده از دیدار او
زهر خوردی گشته ای بیماراو
دیدن گلها عذابت میدهد
چون فرو رفته به دستت خاراو
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت: 9:58
نیمی از نیمه کوتاه عمر مرا
یکسره تنگ گرفته به خودش
یک حیاط خلوت و زشت
این حیاط دل من
نیمی از نیمه ی آن حیات تاریک من است
خلوت و بی خواهش و آرایش است
با عبور پر تراکم از جهنم تا بهشت
هیچ کس راه به این حیاط من گاه ندارد
همه کس را می دهم جای در آن
من خودم ساختم آن را ذره ذره خشت خشت
ارزش ساختنش را به بهایی دادم
که برای وسع من بود گران
گر بخواهی قیمتش را
از کران تا بی کران

تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت: 15:46
درد من از درد دام و وحشت پروانه هاست قصه من حکم جنگل اندرون خانه هاست
من به چشم خود رسیدم بر کهن قانون نو تو مپنداری که این دفینه در افسانه هاست
شیر حکمرانی میکند در بیشه ی پیر خدا جان و ثروت مال او هم صاحب کاشانه هاست
مکر و حیلت در قفای روزگاران شد پدید کار روبه بازی و سرگرم دام و دانه هاست
نان و بهر نرخ آن بوقلمونی شد به رنگ نور طاووس ز پا رفت و اسیر شانه هاست
در امان و در سلامت ها شود دیوار کین کسب مار و تخم دزدی از درون لانه هاست
علم و عا لم یک شبه یغمای پول وجاه شد جغد دانا در خرابات پیرو دیوانه هاست
لاشه ها افتاده وکرکس به روی نعش ها با مرام کاسه لیسی در کف بیعانه هاست
میدرد گرگ و به جا میماند از میراث او از برای خلق همه میراث او ویرانه هاست
میتوان پیدا کنی در این بیابان همه کس آن کسان در خواب گر پیدا کنی فرزانه هاست
( آرش عیدی )